سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

زندگی روی خط تعادل

روز یکم

    نظر

دوست داشتم فردای چله پیش دوره جدید را شروع کنم اما از لحاظ روحی و روانی آماده نبودم. دوست داشتم شفاف تر و واضح تر اولویت بندی کنم. دقیق کارهایی که می خواهم انجام بدهم را بنویسم و خلاصه همه چیز مشخص و واضح باشد. حالا امروز تازه به آن حالت آگاهی که دوست داشتم رسیدم. البته در این فاصله هم مثل سابق سعی کردم به همه کارهایی که باید پایبند بمانم.

به هر حال چله دیگری را به امید خدای عزیز شروع می کنم. خدایا چشمها و گوشها و دلهای ما را به نور خودت روشن کن. جان ما را به نور خودت از تاریکی ها برهان.

امروز هفده شهریوره مثل شروع هر چله دیگه از خودم می پرسم در پایان این چله چه آدمی خواهم شد؟ چقدر رفتارهای من بهتر خواهد شد؟ چقدر به خداوند نزدیکتر خواهم شد؟ چقدر لذتهای عمیقتری را درک خواهم کرد؟ چقدر بر نفس خودم بیشتر غالب خواهم شد؟

می دانم که تغییرات مثل حرکت مورچه کند و آهسته هستند اما اصلا عجله ای ندارم. راضی هستم به همین دگرگونیهای اندک و کوچک و امیدوارم که بیشتر و بهتر و بهتر بشود.

خوب باید بروم فکر کنم این چله چه می خواهم بکنم. اسمش را چه بگذارم؟ الویتم چه باشد؟ امیدوارم هر روز بتوانم بنویسم.


روز چهلم

    نظر

رسیدم به روز چهلم.

الحمدالله رب العالمین

خوشحالم از اینکه سعی می کنم حواسم به کارهام باشه. حتی اگر کامل نباشه حتی اگر اشتباه کنم حتی اگر کم کاری و کم توجهی کنم. نمی دونم چطوری به این فکر افتادم که روزهای عمرم را به چهل روز چهل روز تقسیم کنم اما خیلی خوشحالم از راهی که در پیش گرفتم.

اخلاقم با دخترم خیلی بهتر شده. بسیار بهتر اما همیشه جا برای پیشرفت هست. سعی می کنم بیشتر به اشتباهاتم فکر کنم و کمتر خودم را سرزنش کنم. تا بتونم جبرانشون کنم.

با خودم تصمیم گرفتم فکر کنم بچه مهمان خونه است. مگر چند سال دیگه توی خونه می مونه؟ خیلی زود زمان می گذره و کار و درس و ازدواج اونها رو از خونه روانه جای دیگه ای می کنه. گیرم که حتی نزدیک ما باشن آیا اون توجه و کمکی که الان از ما طلب می کنند را از ما طلب خواهند کرد؟ مسلما نه. امروز می گفتم باید همه تلاش خودم را بکنم باهاش مثل یک مهمون عزیز رفتار کنم. همونطور که برای مهمون عزیز بهترین چیزها را مهیا می کنیم همونطور که اصلا هیچ رفتار ناپسندی از مهمان عزیز به چشم ما نمیاد. همونطوری که در خدمتشیم و جز راحتی و خوشیش کاری نمی کنیم. واقعا تمرین جالبیه.

جالب تر اینکه چند روز پیش که این فکر را کردم توی پارک به خانمی برخورد کردم که برای یک دختر کوچیک که همراهش بود کمی خوراکی خریده بود و داشت یکی یکی اونها رو بهش نشون می داد تا اون انتخاب کنه. دائم هم با مهربونی می پرسید اینها را دوست داری؟ من فکر کردم حتما خاله بچه است و دوست داره حالا که بچه را اورده پارک خیلی بهش خوش بگذره اما بعد متوجه شدم دختر خودشه اما اینهمه حواسش هست و با نهایت مهربانی داره کاری می کنه که بچه خوشحال بشه. واقعا صحنه جالبی بود. چقدر دخترک در امنیت و آرامش بود راستش حتی یک دقیقه آرزو کردم من هم همچین تجربه ای داشتم. اینکه یک نفر اینطوری شش دانگ حواسش به من باشه. اما خوب بهتره چیزهایی را که دوست داریم و یا تجربه اش نکردیم یا یادمون نمیاد را برای دیگران اجرا کنیم مطمئنا خوبیش به خودمون بر می گرده.

از فردا یک چله دیگه را آغاز می کنم به یاری خداوند امیدوارم جز بهترین چله ها باشه. برای من دعا کنید.


سی و هفت

    نظر

خدایا شکرت به روز سی و هفتم رسیدم.

توی این چند روز یک سفر کوتاه رفتیم. توی سفر حالم خوب نبود و اونطور که باید به اصولی که برای خودم گذاشته بودم پایبند نبودم. باید باید باید بهتر باشم. خدایا کمک کن فرصتها را دریابم. خدایا کمک کن از خاسرین نباشم. هر شب موقع خواب از اینکه اونطوری که باید باشم نبودم ناراحت می شم و حتی بعضی صبحها انگیزه روزهای قبل را ندارم برای بیرون امدن از رختخواب.

خوشبختانه آدم خیلی امیدواری هستم و هر روز به خودم می گم تا خدا هست ناامیدی معنایی نداره. رفتم کتاب قدیمی که داشتم را پیدا کردم اینکه چطوری هر کس می تونه آینده خودش را بنویسه و خوشبختی و سعادت و آرامش خودش را تامین بکنه. خیلی احتیاج دارم دوباره برم سراغ این کتابها.

و اما از پیشرفتهای خوب اینکه درونم خیلی ارام تر شده. خودم را راحت تر کنترل می کنم. کمتر غر می زنم (اما هنوز به غر زدن مشغولم) کمتر سرزنش می کنم و کمتر مقایسه می کنم. خیلی خیلی بیشتر از قبل به حضور خدا در زندگیم آگاهم.

 


بیست و نهم

    نظر

روز بیست و نهم را خیلی خوب شروع کردم. مراقبه کردم و رفتم نان گرم برای صبحانه خریدم.

به دخترک به آرامی گفتم قبل از اینکه برود سراغ کارهای خودش تختش را مرتب کند که گفت نمی تواند و الان کار دارد. توی دلم گفتم مگر چند روزه که داری باهاش تمرین می کنی ؟ بهش فرصت بده یاد می گیره. به دخترک گفتم باشه.

چند دقیقه بعد دیدم مشغول مرتب کردن تخت است!

یک چیزی هست که معمولا برای تغییر عادتها فراموش می شود و آن دادن زمان است. واقعا امکان پذیر نیست که امروز تصمیم بگیرم که دخترک منظم بشود و بعد او هم بگوید چشم و همه چیز درست بشود. اولا زمان می برد که او با شرایط جدید کنار بیاید. مثل هر آدم دیگری اول مقاومت می کند. بعد که می بیند جدی است سعی می کند با آن کنار بیاید و بعد کم کم عادت می کند و می بیند که این عادت چقدر به کیفیت زندگیش کمک می کند پس سعی می کند حفظش کند.

حتی وقتی برای خودم هم تصمیم می گیرم که کاری را منظم انجام بدهم، به چیزی عادت کنم یا عادتی را ترک کنم کلی زمان می برد. یادم است سالهای اول ازدواجم بسیار بی نظم بودم. هیچ وقت ظرفها را به موقع نمی شستم. کلا شبها فکر می کردم چه عجله ای هست فردا که خانه ام پس ظرفها را فردا می شورم. فردا صبح با آشپزخانه ای در هم و برهم روبه رو می شدم که هیچ رغبتی به داخل شدن به آن نداشتم. از آنجا که دیر بیدار می شدم نزدیک ظهر باید در همان جای نامنظم غذا هم درست می کردم و دوباره ظرف روی ظرف تلنبار می شد. کم کم از آشپزی هم بیزار شده بودم. از ظرف شستن هم. چون هر روز حجم زیادی از ظرفهای کثیف را باید می شستم.

سالهای بعدتر که تجربه ام بیشتر شد یاد گرفتم ظرفها را شبها بشورم. تا جایی که صبح ها وارد شدن به آشپزخانه تمیز و مرتب یکی از لذتهای شروع صبح تازه بود. الان اصلا برای من قابل تصور نیست که ظرفها شب تا صبح توی سینک بماند! حتی اینکه قبل از خواب گاز تمیز نشده باشد و کف آشپزخانه تمیز نباشد هم برای من قابل قبول نیست.

چند تا عادت هست که باید در دخترک نهادینه کنم. اول آرامش و عصبانی نشدن!

این هفته باید روی این اصل تمرین کنم.

اول اینکه وقتی دخترم عصبانی می شود معمولا سرش داد می زنم و می گویم حق ندارد برای چیزهای بی اهمیت اینقدر عصبانی بشود!

روش من درست نیست و تا الان به آن فکر نکرده بودم که کار اشتباهش را با یک اشتباه به او گوشزد می کنم.

دوم اینکه برای بالابردن طمانینه و آرامشش باید در برابر عصبانیتشهایش آرام بمانم و همانجا شروع نکنم درس اخلاقی بدهم.

وقتهایی که سرش داد نمی زنم سعی می کنم توضیح بدهم نباید عصبانی باشد. این را خودش هم حتما می داند اما بلد نیست عادت ندارد. پس این بار در برابر هر بار عصبانیت او آرام می مانم و سکوت می کنم بی هیچ حرف و حرکتی.

سوم و از همه مهمتر اینکه آدمها بنده عشق و محبتند. اگر بچه ها از عشق و محبت پدر و مادرشان سیراب نشوند هر دستور و روش تربیتی را تنبیه و سخت گیری تلقی می کنند. اما اگر به درخواست بچه ها پاسخ داده بشود عشق و محبت نثارشان بشود و به حرفهایشان خوب گوش داده شود حتما از سر محبت هم که شده به حرف والدینشان گوش می دهند.


بیست و هشتم

    نظر

روز بیست و هشتم هم به پایان می رسد.

الحمدالله رب العالمین

وقت زیادی را با دخترم می گذرانم اما باز هم راضی نیستم. یعنی حالا حالاها باید تمرین کنم. یه وقتهایی کم می آورم عصبانی می شوم. حالم مثل قدیم ها نیست اما خوب باید خیلی بهتر از اینها باشم.

اگر بتوانم مقایسه نکنم و غر نزنم خیلی موفق خواهم بود .... بگذریم

صبح ها وقت نمی شود مراقبه کنم و خیلی حیف است...... واقعا خیلی دوست دارم دوباره مرتب مراقبه کنم فردا باید شروع کنم.

 

برای اینکه به دخترم نزدیک تر بشوم این مدت یک فعالیت را به طور منظم با هم ادامه می دهیم. دیروز دوستی می گفت اعتماد به نفس بچه ها تا هفت سال شکل می گیرد و شاید قسمت اعظم آن تا سن یک سالگی. برای همین است شاید بازگرداندن این اعتماد به نفس اینقدر سخت و نفس گیر باشد. ناامید نیستم. تمام تلاشم را می کنم. تا بتوانم .

شاید قبلا نوشته باشم اما باز هم تکرار می کنم سعی کرده ام که هر چند وقت یک بار یک عادت خوب به عادتهای دخترک اضافه شود. مثلا اینکه این یک مدت تمرین کردیم که بعد از بیدار شدن از خواب تختش را مرتب کند. یا این هفته دائما با هم تمرین کردیم که قبل از بیرون رفتن از خانه دقت کند که آب همراهمان ببریم. خیلی دوست دارم کاری کنم که آرمتر باشد و تمرکزش بیشتر باشد اما هنوز ایده ای ندارم.