سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زندگی روی خط تعادل

بیست و یک

    نظر

روز بیست و یک هم از راه رسید.

انشالله روزها ما را با خودشان به جلو می برند. انشالله ما را نگذارند و بروند.

1- بعد از عید قربان بود. از من رنجیدگی داشت. قرار بود دلم روشن و صاف باشد. پس زیاد به این فکر نکردم که حق دارد یا نه. رفتم و از دلش درآوردم. گاهی وقتها باید روی نفس پا گذاشت. روابط خوب و عالی شد. کینه ها و رنجیدگی های او رفت و من هم یک قدم رو به جلو برداشتم و این روزها روسیاه نیستم.

2- این قصه مربوط به آدم دیگری است. گاهی بعضی رفتارهای نیشدار آنقدر عجیب است که به خودم رجوع می کنم می گویم شاید جایی با او رفتاری داشته ام که سو تفاهم شده. شاید توقعی داشته و برآورده نشده. شاید دلش را بی آنکه بدانم شکسته ام. فکر کردم اما به نتیجه نرسیدم. صحنه های زیادی آمد و رفت اما من مطئن نشدم کوتاهی از من باشد. جمله زیبایی به یادم آمدن. هر کس به طریقت خودش رفتار می کند. بعد تکرار کردم طریقت او این است. لبخند زدم. رفتارهای نیشدار هم به من لبخند زدند. فراموش کردم. اینها نشد ملاک رفتار من با او. یک قدم رفتم جلو. پیش خودم و خدای خودم روسیاه نیستم.

3-  این یکی تازه است رد جمله ای که گفت با همه اتفاقاتی که این مدت افتاده خیلی محکم نشست توی دلم. جمله اش را هم به من و هم به عزیزی گفته بود. نمی دانم شاید میخواست تاکید کند. اینجا نتوانستم بروم دنبال اینکه من کوتاهی کرده باشم. جمله اش درد داشت. دردی که می توانست کورم کند و کر که بزنم زیر همه قول و قرارهایم با خودم. خویشتن داری کردم . روز اولی که شنیدم هنوز همه چیز جای خودش بود زود فراموش شد. بعد از اتفاقات شکننده شدم. غصه ام گرفت که بعضی ها از دور دست طاقت نعمتهایی که خداوند نصیبت کرده را ندارند و راحت به روی تو می آورند و حسرت می خورند. همین حسرت ها .........

به خدا پناه می برم. چطور می شود آدم هیچ کدام از نعمت های زندگی خودش را نبیند... با خودم گفتم اگر دیدمش حتما می گویم. آهای فلانی تو که قرآن می خوانی مگر نشنیده ای که خدا می گوید من به هر کس بخواهم به هر اندازه که بخواهم روزی می دهم. مگر نمی دانی هر کس باید به روزی خودش قانع باشد. وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شود. حتی با فکر کردن به این موضوع بیشتر دردم می آمد. حالا من مانده ام و خودم. زخمی که خورده ام تازه است. خوشبختانه آنقدر دلم تاریک نیست که نبخشمش. خوشبختانه از ته دل بخشیدمش. چقدر در روزهایی که همان نعمتی که او حسرتش را می خورد وقتی داشت از دستمان می رفت به جمله تلخش فکر کردم. بعد با خودم می گویم اگر من جمله مشابهی گفته بودم او چه می کرد. به خودم آمدم همان جمله قشنگ آمد به ذهنم هر کس به طریقت خودش رفتار می کند. طریقت من این نیست. طریقت من مقابله به مثل نیست. من هم زبان سرخی دارم که از قضا جمله های تلخ زیاد بلند است. اما اینها طریقت من نیست. طریقت من هر چیزی است که مرا به خدا نزدیک کند.

توی دلم قرار می گذارم دیگر به این فکر نکنم. فکری که مرا از خدا دور می کند، از ذهنم بیرون می کنم. باید برای اینکه نور خدا بر من بتابد جا باز کنم. تو چه می دانی شاید همه اینها امتحان لیاقت است. با خودم قرار می گذارم توی امتحان لیاقت برنده بشوم.

سبک می شوم. فکرهای بد، جمله های تلخ می روند. به عهد عید قربانم پایبند می مانم. توی سرم جا باز می شود برای فکرهای خوب. توی دلم جا باز می شود برای نور. لبخند می زنم. انشالله که خدا از من راضی باشد.