سفارش تبلیغ
صبا ویژن

زندگی روی خط تعادل

سی آرامش

    نظر

قبلا یعنی همون روزهای شروع این وبلاگ اضطراب همراه همیشگی من بود. اینکه می گم همیشگی یعنی شب که می خوابیدم دلم غوغا بود فکرم آشوب بود. شب خوابهای پریشون می دیدم. همینکه از خواب بیدار می شدم دوباره روز مضطربم شروع میشد. راه که می رفتم غذا که می خوردم بیرون که می رفتم به مردم که نگاه می کردم همیشه این اضطراب همراه من بود. نه اینکه بی دلیل باشه نه همیشه یه دلیلی برای نگرانی می تونه وجود داشته باشه. آینده نیامده که می تونست ترسناک باشه، زمان حال نامساعد که می تونست منجر به یک آینده تاریک بشه. نارضایتیاز شرایط و اتفاقات که اونطوری که من می خواستم پیش نمی رفت، تنهایی، بی پناهی..هر کدوم از این حسها حسهای دیگر رو تقویت می کرد و من شده بودم دیگی که سوختش اضطراب بود. بعضی وقتها دیگه از هیچی لذت نمی بردم. هیچی خوشحالم نمی کرد. یعنی حتی اگر شرایط هم عالی بود و جای هیچ نگرانی نبود می گفتم چه فایده! اینها که پایدار نیستن و احتمال اینکه همه چی به هم بریزه خیلی زیاده! شاید حرفهای من برای خیلی ها قابل فهم نباشه حال من رو کسایی می فهمن که اضطراب عمیق و کشنده را با ذره ذره وجودشون حس کردن.

در اون شرایط هیچ چیزی نمی تونست به من کمک کنه. می خوندم  الا به ذکر الله تطمئن القلوب اما اثر نمی کرد. انگار قلب من سنگ شده بود و هیچ آرامشی نمی تونست توش نفوذ پیدا کنه. کتابهای آرامش بخش می خوندم کتابهای روانشناسی، قرآن ، دعا ، شعر. چقدر خوب بود می تونست برای چند دقیقه منو آروم کنه. اما فقط چند دقیقه گذرا. اضطراب من از همه چی قوی تر بود و خیلی زود دوباره راه خودش را پیدا می کرد و در دل و ذهنم جا خوش می کرد.

این همه بدبینی به آینده، اضراب و نا امنی از کجا اومده بود؟ علتش چی بود؟ چرا نمی تونستم بهش غلبه کنم؟

ژنتیک؟ تربیت خانوادگی؟ شرایط کودکی؟ 

به نتیجه نمی رسیدم. خیلیها بسیار بدتر از من را تجربه کرده بودن اما خیلی آرام و مطمئن بودن. دنبال دلیل می گشتم، دنبال مقصر، اما مگه فایده ای هم داشت. مهم این بود که مضطرب بودم و باید بهش غلبه می کردم.

نمی دونم دقیقا کی و چجوری شروع شد اما به هر حال شروع کردم به اعتماد کردن. به اعتماد کردن به خدا. شروع کردم چیزهایی را که می خوندم و فقط چند دقیقه ناقابل آرامم می کرد را اجرا کنم. کارها را بسپرم به خدا. کم کم پرده ها یکی بعد از دیگری کنار می رفتن. دیدم مقصر اصلی زندگی من خود منم. خود من که عرضه مدیریت کردن ذهنم را ندارم. مشکل من تصاویر ذهنی بود که اجازه می دادم صبح و شب و وقت و بی وقت بیان توی سرم. من نگاهشون می کردم تا آخر. چقدر ترسناک بودن! اصلا انگار جز ترس و اضطراب یاس و ناامیدی و بدبختی هیچ تصویری نداشتم. حالا کارم شده بود نه گفتن. نه نه نه. قبول نمی کنم. حقیقت نداره. اما مگه به همین سادگی ها بود از در می نداختم بیرون از دیوار میومد. از دیوار می روندم از پنجره سرک می کشید. مهم نبود عامل همه بدبختیها پیدا شده بود همین خیلی مهم بود.

تصاویر و تفکرات منفی

حالا می دونستم با کی طرفم. حالا می دونستم دشمن من کیه. می دونستم توی کدوم جبهه باید جهاد کنم.

شروع کردم.  آخ که چقدر شیرینه. یه ذهن تمیز و سالم که دور از افکار منفیه. چقدر راحت شدم. دوست داشتم بخوابم. یه خواب آروم. بیداری چقدر لذت بخش بود. ذهن خالی من که نمی ذاشتم توش تصاویر بد و پلید بیاد.

هنوز هم از این تکینیک ساده و جادویی استفاده می کنم. به محض ورود فکر ترسناک می گم حقیقت نداره . خداوند آرامشه. خداوند ثروت و برکته. خداوند سلامتی مطلق و آرامش بی پایانه و برای همه بنده هاش همین را می خواد. انگار دوباره متولد شدم. خیلی راحتم. الحمدالله رب العالمین