سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

زندگی روی خط تعادل

با تو پیمان می بندم

    نظر

شب عاشورا با خودم و خدای خودم قرار گذاشتم همه تواناییم را به کار ببرم که زندگی را به کام خودم و اطرافیانم به شیرینی عسل کنم. زندگی آرام و شیرین که همه سرمایه اش ایمان به خداوند و توکل به خود خودش باشه. از خداوند نشانه ای خواستم که رسید. آرام و سبک نشانه خداوند روی شانه های من نشست.   ای خدای بصیر و علیم  تا الان پستی و بلندی های زیادی را رفته ام. گاهی وقتها در اوج بودم و بسیار وقتها در حضیض اما شب عاشورا به خودم گفتم دیگه وقتشه از این وضعیتِ گاهی به پیش و گهی به عقب بیام بیرون. باید انرژی تازه ای بگیرم و قدمهام رو بلندتر و قوی تر کنم. اما مگر میشه بدون داشتن یک برنامه مدون و منظم بدون داشتن یک راه کار قرارم را عملی کنم. به خودم آمدم و دیدم از شب عاشورا یک روز ونیم گذشته!!! خدایا نکنه عاشورای سال دیگه بیاد و من شرمنده تو باشم. خدایا اگر خودم را از تو محروم کنم به کدام درگاه رو کنم. خدایا یک روز و نیم گذشت و من بازهم به همان عادتهای گذشته ام............... خدایا از تو استغفار می طلبم و انشالله که از من بگذری. خدایا از همین الان شروع می کنم. پروردگارا همه تلاش من این است که از خاسرین نباشم. چه کسی زیانکارتر است از آنکه از درگاه دور شود. پ

پستی ها و بلندی های زیادی را طی کرده ام حالا خودم را خیلی خوب می شناسم. نقاط ضعف زیادی دارم که می شناسمشان همانها که وقتی گرفتارشان می شوم از تو دور و دور و دورتر می شوم. من می دانم بیش از همیشه که تو کنار منی تا وقتی در جاده درست باشم. به من اختیار داده ای که انتخاب کنم حتی نادرست اما خدای مهربانم دستهای نوازشگرت را می بینم که گاهی چنان می کشدم که انتخاب غلطم را به من یادآور می شود. خدای نازنین من سست ارادگی من را ببخش به تو قول می دهم از این به بعد بیشتر مراقب رفتارهایم باشم.

خدایا من همه سعیم را خواهم کرد اما تنها تو می دانی که ظرفیت من محدود است و تواناییم محدود. پیمان می بندم همه سعیم را بکنم که در راه تو باشم اما نمی دانم چه کنم قدمهایم نلرزد و اشتباه نکنم. خدای نازنین من خودت مراقب من باش و مراقب همه آنها که خاطرشان برایم عزیز است. و چه نگهبان و مراقبی بالاتر و بهتر از توست؟


اعتقاد به خیر مطلق

    نظر

بیایید این شبها و روزها  از سر تقصیرات و خطاهای همدیگر بگذریم. دلهایمان را از سیاهی کدورتها و کینه ها پاک کنیم. بیایید این شب و روزهای عزیز برای همدیگر دعا کنیم. دعای خالصانه. آنهایی  را دعا کنیم که بیش از همه به گردن ما حق دارند، آنهایی را دعا کنیم که حقشان را ضایع کرده ایم. دعای مخصوص کنیم برای آنهایی که بیش از همه ما را آزار داده اند، ما را رنجانده اند، تحقیرمان کرده اند، موجب اضطرابمان شده اند همانها که از همه بیشتر محتاج دعای خیر ما هستند. آدمهایی که بد کرده اند را آنچنان ببخشیم که گویی اصلا در زندگی ما نبوده اند. اما پیش از همه خودمان را ببخشیم. کوتاهی هایمان در حق دیگران را ببخشیم. دست از سرزنش کردن خودمان برداریم. اگر عصبانی و سست اراده و بخیل و حسود و نادان و طماع هستیم بیایید به یکباره همه این صفتها را در کوله باری بگذاریم و درش را محکم ببندیم. سعی کنیم از این به بعد آرام و مصمم و دست و دلباز و خیّر و آگاه و راضی باشیم.

دعا کنیم و از سر تقصیرات خودمان و دیگران بگذریم. کوله بار سنگین کینه و اضطراب و غصه را همین شبها و روزهای عزیز بگذاریم گوشه ای و برویم و دور و دورتر شویم. حتی برنگردیم تا نگاهشان کنیم.

هجرت کنیم از باری سنگینی که هر روزه بر کولمان می کشیدیم. هجرت کنیم به دنیای سبکباری و آرامش، به آغوش گرم و همیشه باز خداوند.

از عاشورا درسهای زیادی می شود گرفت اما من فقط غرق در جمله حضرت زینب هستم و این یک درس مرا کفایت می کند.

چطور می شود بعد از آنهمه زخم خوردن و داغ دیدن و اشک و آه و جدایی گفت:

ما رایت الا جمیلا.....................


دو از هیچ کس هیچ توقعی نداشته باش

    نظر

منشا هر عصبانیتی، هر حسادتی، هر زودرنجی و هر کینه و ناراحتی فقط و فقط اینه که از دیگران یا خودمون توقعات بیجا داریم.

و بعد اجازه می دیم که ذهنمون موضوعی که ازش رنجیده را بارها و بارها مرور کنه. دلسوزی کنه. احساس تنهایی کنه. احساس حقارت احساس اینکه باید انتقام بگیره.....

اینکه اجازه می دیم از دیدن یه صحنه ذهنمون کلی داستان بسازه. عصبانی بشه. داد بزنه. فریاد بزنه. به خودش حق بده. یک لیست بلند و بالا از اینکه چقدر داره همه چیز رو تحمل می کنه درست کنه و بعد در حد انفجار آماده حمله بشه.....

خود من تا پیش از این آدم بسیــــــــــــــــــــار زودرنجی بودم. کافی بود دوستی اونقدر که من بهش ابراز ارادت می کنم پاسخم را نده. کافی بود کسی کلمه ای به زبان بیاره که معنییش دو پهلو و نیشدار باشه. کافی بود کسی پشت سرم جایی حرفی بزنه ............. خیلی سریع گارد می گرفتم آماده مقابله به مثل می شدم. زندگی برام شده بود میدون جنگ. خیلی مهمونیا به من تلخ می شد چون توی گارد بودم و نمی تونستم خودم باشم. باید اخم می کردم و نقش بازی می کردم.  اوایل وقتی از دست کسی ناراحت بودم و زورم بهش نمی رسید پشت سرش غیبت می کردم. اما خالی شدنی در کار نبود با غیبت کردن فقط یک ظرف پر از تعفن را هم می زنیم و نتیجه اش فقط بوی نامطبوعیه که خودمون رو خفه می کنه. بعد روشم را عوض کردم می رفتم مستقیم به طرف می گفتم. بعضی وقتها می دیدم طرف عمدا دوست داره منو برنجونه و از اینکه نقطه ضعف من را فهمیده خوشحاله و به کارش ادامه می ده. بعضی وقتها بدتر می شد طرف هم گارد می گرفت دیگه اگر از اقوام نزدیک بود توی هر مجلسی مهمونی به من کوفت می شد. چون باید تحملش می کردم. اما بعدتر روش دیگه ای را در نظر گرفتم که الان هم با همه انرژی دارم سعی می کنم ادامه بدمش. در شـــــــــــــــــــــــــــان خودم رفتار کنم. روی چشمها و گوشهام پنبه های بزرگی فرض می کنم که هیچ حرف تلخ و سرد و دو پهلویی، هیچ رفتار نا مناسبی هیچ صحنه ای که باعث رنجشم می شه را نمی بینه. نمی گم همیشه اینطورم اما خیلی تمرین می کنم.

برای اینکه بتونم اینطوری بی تفاوت رفتار کنم سعی کردم توقعم از دیگران را به صفر برسونم حتی به زیر صفر. این کار در ابتدا خیلی به نظر آسون میاد اما جایی سخت می شه که یه عده حتی وقتی ازشون توقعی نداری باز از تو انتظار دارند. هیچ کاری برای تو نمی کنند اما انتظار دارند دقیقا همون کارهایی که از تو دریغ می کنند را براشون انجام بدی. بهشون سر بزنی، کادوی مناسب براشون ببری، توی کلامت حرفی نزنی که برنجن و.......... اینجاست که به خودم میگم تو در شان خودت رفتار کن. تو به کسی کاری نداشته باش. به توقعات بیجا و باجاشون فکر نکن تو فقط سعی کن خودت باشی و وظایف انسانی خودت رو انجام بدی. تو فقط خوب باش نیتت را خالص کن و برای هر کاری که می کنی به خدا نظر داشته باش تا خدا هم به تو نظر داشته باشه. زندگی خیلی شیرین و آسون می شه اینطوری.

نمیگم عملا هم آسونه اما هر چیزی با تمرین درست می شه.

یادمه رفته بودم مسافرت به شهر کسی که زمانی با هم خیلی صمیمی بودیم. جیک تو جیک هم بودیم و دوران دبیرستان و سالهای بعدش هم با هم خیلی گرم بودیم. اما وقتی رفتم مسافرت به شهرش جز یک تعارف خشک و خالی و حرفها و حرکات عجیب و غریب کاری نکرد. یادمه حتی یک کادو هم به دخترک نداد. روز بعد جایی دعوت بودیم که میزبان بچه داشت اون هم دعوت بود به هوای بچه میزبان که نمیشد دست خالی بره یه چیزی هم برای دخترک آورده بود. اگر قدیم بود حتما خیلی می رنجیدم. حتما تفسیر می کردم از حسودی این کار را می کنه. یا می گفتم می خواد بگه برای من اهمیتی قائل نیست. یا می خواد جلوی میزبان بگه من آدم کم اهمیتی هستم یا هرچی، مطمئنا کادو را قبول نمی کردم. اما وقتی قراره توقع زیر صفر باشه با خودم گفتم خوب حالا حتما دلش نخواسته منو دعوت کنه دلیلش هر چی که می خواد باشه مهم نیست من بهش بدی نکردم که ازم ناراحت باشه پس مهم نیست. از مسافرتت لذت ببر و خوش بگذرون. کادو نداد که نداد هر کسی مسول رفتار خودشه. اگر الان دلت شکست و طعم تلخش را چشیدی پس تو سعی کن دل کسی را نشکنی. مهم فقط رضایت خداونده. تو به رفتار دیگران کاری نداشته باش که اگر بخوای رفتارت را با رفتار دیگران تنظیم کنی از خدا دور می شی.

خدا را شکر خیلی حالم بهتره. خیلی خوشحال ترم خیلی کمتر عصبانی می شم. آدمهای عصبانی خوب می دونن که وقتی از چیزی می رنجن ظرفیت عصبانی شدنشون تصاعدی بالا می ره. پس بیشتر از افراد دیگه نیاز دارند درونشون رو آروم نگه دارند پس باید حواسشون باشه که توقعاتشون از بقیه را پایین بیارند.


سی- یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    نظر

امروز اول مهره. چند تا اول مهر اومده و رفته و هر بار گفتیم اینبار دیگه شروع می کنم. اینبار دیگه وقتشه اینبار دیگه مصمم تر رفتار می کنم؟

امروز هم اول مهره هم اول محرم اول فصل پاییز خلاصه روز اول برای شروع یک روز تازه برای گشودن یک فصل جدید در زندگی .............

من چله این بارم را سی روزه به پایان می برم و دوباره از اول شروع می کنم.

خدایا کمکم کن از خاسرین دنیا و آخرت نباشم. خدایا کمکم کن دوست صمیمی تو باشم. خدایا کمکم کن راه را اشتباه نرم. کمکم کن راه درست را رفتار درست را عکس العمل درست را تشخیص بدم. خدایا خودت کمکم کن.

کمکم کن عهدی را که با خودم می بندم هرگز فراموش نکنم. عهد دوستی بین من و خودت "خدایا من را پاکیزه بپذیر."

خوب اما مهمتر از این شروع جدید متنی هست که مدتیه می خوام بنویسم:

زندگی فرصت محدودیه برای تجربیات ناب و عالی. این فرصت را هدر ندیم. وقت و انرژی و توانمون رو برای مسائل بی ارزش نابود نکنیم. بزرگترین تفکری که باید بهش برسیم اینه که خداوند خیر مطلقه. پس ما که بنده های اونیم برای رسیدن بهش باید ذهن و جسم و روح و زندگیمون خیر مطلق باشه. باید این اعتقاد به خیر مطلق را با بند بند وجودمون باور کنیم. اگر باور کنیم همه زندگیمون پر از خیر و خوشی می شه. دیگه جایی برای نگرانی و ناراحتی نمی مونه. دیگه توی راه گم نمیشیم حتی اگر گم شدیم زودی راه درست را پیدا می کنیم. دیگه اشتباهاتمون تکرار نمیشه دیگه تنها نمی مونیم و وجودش را در ذره ذره وجودمون حس می کنیم:

خدایا یک بار دیگه شروع می کنم خدایا کمکم کن خدایا دستهای منو بگیر خدایا تنهام نذار..........