سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

زندگی روی خط تعادل

روز سوم

    نظر

روزها با شتاب در گذرند خدایا کمک کن از خاسرین و ضررکنندگان نباشم

خدایا به امید خودت و به امید خودت بازهم به یاری خودت یادگرفته ام غیر از خودت به هر کسی توکل کنم خار و ناامید خواهم شد.

خدایا فقط چند روز باقی مانده امیدوارم حتی همین چند روز هم بتواند سبب تحول بزرگی در من بشود.

داشتم با خودم فکر می کردم چقدر سرشارم از احساسات بد و منفی نسبت به خودم و رویدادهای اطرافم. به بعضی مکانها که پا می گذارم این خاطرات منفی و پوچ یکهو پیدا می شوند. آگاهم که خیلی از این احساسات درست نبودند من در همه مراحل زندگیم خیلی خوشبخت تر از اونی که گمان می کردم بودم. خیلی لحظات و ثانیه هایی که با افکار بد می گذراندم خیلی هم بد نبودند بلکه من ذره ذره هدرشون کردم و خودم و اطرافیانم را ناراحت. چرا؟

جواب به این چرا خیلی مهمه چون مانع از این میشه که تکرار بشه و دوباره به وجود بیاد.

جوابش را تاحدی می دونم و سعی می کنم تکمیلش کنم.

1- چون من هدف واقعی نداشتم

2- چون ایمان نداشتم متاسفم اما همه زمانی که فکر می کردم خیلی معتقد و با ایمانم پر از شک و تردید و ترس و اندوه بودم. و چقدر متاسفم. همه بدبختیهای آدم از فراموش کردن خداست. یاد خدا مسئولیت انسان را به یادش میاره و مسئولیت هدف را و هدف هم برنامه ریزی می خواد. آدم هدفمند می دونه کجاست به کجا می خواد بره و چه کار قراره بکنه بنابراین اگر غم و اندوه و حسرتی هم بیاد می دونه چه کار باید باهاشون بکنه

3- مطمئن نبودم که این همان ایمان نداشتن هم هست واقعا نمی دونستم چه کاری درسته چه کاری غلط همه تصمیمهام با ترس و لرزو شک بوده. بنابراین هر وقت مشکلی پیش می اومد من فکر می کردم که حتما کارم اشتباهه و شل می شدم و ادامه نمی دادم اما الان می دونم که هر کاری و هر راهی را که به خاطر خدا و با یاد او شروع کنیم اگر حتی درست هم نباشه با کمک خدا به راه راست میایم و درست می شه لازم نیست نگران باشیم. فقط یاد خداست که مهمه

با استفاده از این درسها می خوام ادامه بدم.

از دیروز همش می گم فکر بد و احساس بدم را از بین ببرم که موفق هم بودم

به خاطر گذشته خودم را سرزنش نکنم

به جلو با ایمان امید نگاه کنم

توبه کردم پس امیدوار باشم که خدا حتی بدیهایم را به نیکویی بدل می کنه! یه همچین خدایی داریم ما!


چهارم

    نظر

سلام بر چهار

خدایا روزها به تعداد انگشتان یک دست رسیده. خوشحالم که برای یک بار هم که شده توانستم تا حد زیادی روی حرفم بمانم. خدایا کمک کن یادم نرود همه مهربانیهایی که در حق من کردی. خدایا کمک کن همیشه راضی باشم به رضای تو.

برای خودم یک اصولی گذاشته بودم

خواندن هر روز ریاضی با دخترک

- هر روز وقتی را برای گذراندن با مادرم بگذارم

- عصبانی نشدن به مدت بیست روز

- نوشتن برنامه روز بعد، قبل از خواب

-بیدار ماندن بعد از نماز صبح

دخترک زیر بار ریاضی خواندن نرفت . راه حل داشت اما خودم کارم زیاد بود و شل کردم.

خیلی کم عصبانی می شوم راستش اصلا یادم نبود باید عصبانی نشوم و البته فکر کنم موردی نبوده که خیلی عصبانی بشوم

با مادرم کمابیش وقت گذراند

برنامه ننوشتم از ترس کارهای تلمبار شده

بعد از نماز صبح هم بیدار نماندم. چون شبها خیلی دیر میخوابم بعد از چند روز بیدار ماندن دیدم در شبانه روز حتی پنج ساعت هم نمی خوابم. کلافه و خسته بودم برای همین باید یک جوری خواب و بیداریم را نتظیم کنم.

خوب تقریبا هیچ کدام از این اصلها را به سرانجام نرساندم. چرا؟ چون هر کدومش برای من یک پروژه است یک پروژه تمام عیار و من باز هم قصد کردم با یک دست چند تاهندوانه بردارم!!

اما من کوتاه بیا نیستم اصلا و ابدا

به این نتیجه رسیده ام که چون خودم یک کار شخصی عقب افتاده دارم برای فرار از انجامش هی برنامه های رنگ رنگ می چینم بنابراین باید اول بروم سراغ آن. پس فعلا کارهای دیگر را می گذارم در اولویتهای بعدی

و اولین اولویتم می شود کار خودم

پس هر شب قبل از خواب برنامه می گذارم برای آن

دو سه روز آینده خیلی سرم شلوغه نمی دانم بشود این روزهای آخر را بنویسم یا نه


پنجم

    نظر

این یادداشت را با تاخیر می نویسم

روز پنجم نماز ظهر و عصرم قضا شد. منی که سی و چند روز نگذاشتم حتی نماز صبحم قضا شود!!!فکر می کنم چطور باید زندگی کنم که هیچ چیزی هیچ چیزی مانع فکر کردن به اصولم نشود. که نگذارد آن چیزهایی که برایم اصل است از یادم برود. چطور می شود همیشه هوشیار و آگاه بود. چطور می شود.

 


ششم

    نظر

دیروز کمابیش به خیر گذشت و الان این منی که اینجا نشستم از خشم و کینه و غضب خالی هستم. دیروز حدودای عصر با خودم گفتم ای بابا رها کن همه این چیزارو چقدر به کار و رفتار دیگران فکر می کنی. مثلا مدتیه چله گرفتی نباید با اونایی که چله نمی گیرن یه فرقی داشته باشی. واقعا چرا با اونا هیچ فرقی نداری چرا؟؟؟

بعد سرم به کاری گرم شد و کلا فراموشم شد و بعد همون طرف خودش زنگ زد و فهمیدم دلیل این بی مهریهای اخیرش بیماریش بوده. از خودم خجل شدم و فهمیدم انسان بسیار کوچک و خاری هستم. حب نفس من را به کجا کشیده . چند تا چهل روز دیگه تا پرده خشم، پرده کینه، پرده خود برتر بینی، پرده حسد و .... از جلوی چشمهام بره کنار. امروز نماز صبح دعا کردم با دلی که دیگه الان مطمئنم هنوز خیلی جا داره تا طاهر و پاک بشه دعا کردم و گفتم خدایا این پرده های رنگ رنگ را که جلوی چشمم را گرفته کنار بزن. خدایا نذار جهل و غضب و کینه و انتقام جویی و حماقت پرده های مقابل حقیقت بشن. خدایا امروز باید یک مرثیه برای روح بیمارم بخونم . برای جانی که عاشق نشده برای روحی که طاهر نشده و فکرمی کردم چهل روزه میشه صیغلش داد. خدایا من بنده سمجی هستم . ناامید نمیشم . عاشق شدن، طاهر شدن و انسان شدن برای من چنان جذابیتی داره که حتی حالا که می دونم فاصلم زیاده باز هم ناامید نمیشم. من ادامه می دم. گفتم حتی اگر لازم باشه صد تا چهل تای دیگه. خدایا دوست دارم عشق واقعی را کشف کنم. کمکم کن خدای مهربان.


هفتم

    نظر

هفت برای خیلیها عدد مقدسیه برای خیلیها عزیزه

اما من خیلی وقته که می دونم این خود آدمه که تقدس می ده به عددها به ساعتها به روزها و حوادث و مکانها. بنابراین هفت هم می تونه مثل همه عددهای دیگه باشه  و می تونه تبدیل بشه به یک عدد مقدس.

راستش خیلی دوست دارم تبدیلش کنم به یک عدد به یاد موندنی. همین الان که نفس وسوسه کننده داره آتیش کینه و خشم و دلخوری رو روشن می کنه. داستان اینه که دور و بر من یک سری آدم هستند که در حقشون باید یک سری آداب و اصول رعایت بشه . انصافا وقتی رعایت می شه همه چی خوب پیش می ره و الکی بهانه گیری نمی کنند. اما مشکل اینجاست که متقابلا برای من همه آداب را فراموش می کنند.

من می دونم که اصلا این چیزها اهمیتی نداره. انسان باید بزرگ باشه و بزرگوار و خودش را مشغول جزییات بیهوده نکنه. اما افسوس که نمی دونم چطور از شر نفس وسوسه گرم که هی به من یادآوری می کنه نه کوتاه نیا کوتاه نیا.. خلاص شم . یعنی هر کاری که بشه کردم. مراقبه، تمرکز روی کارهای خودم خوابیدن حتی اما بیفایده است همین یک صدم ثانیه که ذهنم آزاد می شه یکهو می بینم نشستم دارم فکر می کنم فلانی باید فلان کار را انجام بده اما اگر انجام داد!! و همش می خوام تو ذهنم دعوا راه بندازم...

اینکه می گن جهاد با نفس جهاده اکبره را با گوشت و خونم دارم احساس می کنم یعنی الان اگر دیوار بتنی بود با سر رفته بودم توش و دیگه تموم شده بود اما نفس وسوسه کرد.

وسواس الخنّاس ....

خوب حالا من دارم اینجا به خودم قول می دم که این نفس نمی تونه کاری از پیش ببره. نمی ذارم سی و چند روز مراقبه و مواظبت را به خاطر هیچ و پوچ بر باد بده. نمی ذارم زمینم بزنه. قول می دم قول می دم.

قول می دم که از هفت یک عدد مقدس بسازم.

خدایا کمکم کن. ذهنم خالی بشه از کینه. کمکم کن بتونم از وسوسه نجات پیدا کنم. کمک کن ببخشم و بزرگ باشم. خدایا کمکم کن همش بدی دیگران نیاد توی نظرم. خدایا به من کمک کن کاری نکنم پشیمان بشم. که غیبت کنم و بعد که همه آبها از آسیاب افتاد شرمنده خودم بشم.