سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

زندگی روی خط تعادل

قافیه اندیشم و دلدار من ....

    نظر

روزهای سخت توی زندگی همه آدمها هست. طوفان بزرگ و موجهای ناآرام و قایق کوچکی که خودش را گرفتار در دست اقیانوسی عظیم می‌بینه. به رفتار آدمها توی این شرایط دقت کردید؟ به رفتار خودتون وقتی قایق زندگیتون گرفتار شده بود چطور؟

آدمهایی که من به تجربه شناختم، یا کسانی بودند که با دیدن موج و طوفان ومدد گرفتن از خدا همینکه شرایط عوض نشده، از همه چیز رو برگردان شدند. خدا را، جهان آفرینش را، عدالت و ... همه را زیر سوال رفته و زده اند زیر همه چیز.

آدمهایی هم بوده‌اند که نقش قربانی را بازی کردند. که خدایا چرا من. من هر آنقدرها هم بد نیستم که بخواهی اینطوری عقوبتم کنی! این همه آدم دزد و جنایت کار و فاسد با خوشی زندگی سپری می‌کنند یعنی من از اونها بدتر بودم.. ناراحت و طلبکار از خدا فقط نقش کسی را بازی می‌کردند که قربانی شده‌اند. دائم به سزنش خودشون و ناله و شکایه به درگاه خداوند مشغول بودند.

اما یک عده سومی هم بودند که من خیلی کم در زندگی با آنها برخورد داشتم. عده‌ای که با خوبی و خوشی و آرامش زندگی می‌کنند اگر طوفانی از راه برسد به جای شاکی بنودن از خدا، یا سرزنش خود سعی می‌کنند سکان کشتی خود را به دست خدا بسپارند و خودشان هر چه از دستشان بر می آید انجام دهند اما نتیجه را واگذار می‌کنند.

خیلی دوست دارم در همه شرایط جز دسته سوم باشم. جای قافیه اندیشی و غصه خوردن برای همه کارهایی که از اراده من خارج است سکان کشتی زندگیم را به دست یگانه خداوند بسپارم و راحت و آسوده زندگی کنم.

* قافیه اندیشم و دلدار من              گویدم میندیش جز دیدار من

 


یک پرانتز کوچک

    نظر

 

خوب که فکر می‌کنم می‌بینم تا اقیانوس دلت آروم آروم نباشه هیچ وقت به خوشحالی واقعی دستیابی پیدا نمی کنی. آسون نیست سطح یک اقیانوس را آرام نگه داری و نذاری هر خرده سنگی توش موج ایجاد نکنه. سخته جلوی اتفاقات کوچیک و بزرگ رو که سطح آب رو ناصاف و پریشون میکنه بگیری. سخته فقط به هدفت نگاه کنی و نذاری جاذبه های بی ارزش دور و بر نگاهت را منحرف نکنه. خیلی خیلی سخته هر لحظه و هر ثانیه آگاهانه زندگی کنی. علی رغم همه مشکلات سخته اما غیر ممکن نیست. همین چند روز پیش کسی من رو ناراحت کرد واقعا من تقصیری نداشتم و بی انصافانه با من برخورد کرد. خیلی ناراحت شدم. سنگ کوچکی تونست موج خیلی بزرگی در من ایجاد کنه. موجی که داشت می رفت به طوفان بدل بشه. سعی کردم رها کنم اما نمیشد دائم همه خوبیهای خودم در حق اون شخص به ذهنم می اومد (متاسفم آدم کوچکی هستم). فکر انتقام افتادم گفتم دیگه باهاش حرف نمی‌زنم حتی اگر معذرت خواهی کنه. گفتم یه بار باید بهش بگم چه آدم بیخودیه، و چقدر دنبال شر میگرده. گفتم و گفتم و گفتم. دیدم چقدر از خودم دور شدم. دیدم دوباره از راهم به بیراهه رفتم. توی یک جنگل سیاه و تاریک دارم گم میشم. خدا کمک کرد و بی اینکه کوچکترین تلاشی بکنم همه چیز به بهترین صورت حل شد و در عرض چند دقیقه همه کینه ها دود شد و رفت هوا. اون آدم بی اینکه بدونه چقدر درباره رفتارش فکر بد کردم به من زنگ زد و بی اینکه درباره اون مساله حرفی بزنه و شاید حتی بی اینکه قصدش را داشته باشه از دلم درآورد. بعد از اون به خودم گفتم هعی باز هم باختی!!!! آره باختم اما در واقع برنده شدم. یاد گرفتم باز هم باید تمرین کنم. تمرین کنم دلم را بزرگ کنم که هر چیزی اینهمه متلاطمش نکنه. یاد گرفتم در ورای هر اتفاق ناخوشایند گنجی را ببینم که در پسش نشسته. یادگرفتم حالا که زبانم مهارت پیدا کرده و زود به کار نمی افته تا به هر تکی یک پاتک بزنه زبان سرم هم باید مهارت پیدا کنه کمی آروم بشینه، حتی اگر هم حق با من بود زود متلاطم نشه. نمی دونم چطوری توضیح بدم این یک تجربه جدیدیه که دارم بهش دست پیدا میکنم آرامش درونی عمیق.... هر چند که هنوز نتونستم پایدارش کنم و چند روز بیشتر دووم نمیاره اما بی نظیره واقعا مشتاقانه منتظرم ببینم اگر دوام داشته باشه چقدر میتونه ناب باشه.

چند وقت پیش داشتم از خودم می پرسیدم وقتی به این آرامش می رسم چطور می تونم بفهمم که دائمیه یا دوباره چند روز دیگه از بین میره. که جوابش را گرفتم. در واقع هر اتفاق نا منتظره ای یک فرصته برای اینکه خودم رو محک بزنم اگر تونستم از کنارش عبور کنم معلومه که دیگه به مرحله پیشرفته رسیدم و آرامشه داره موندنی میشه و اگر نه یعنی دوباره تمرین کنم. دیروز فهمیدم باید دوباره تمرین کنم.