سفارش تبلیغ
صبا

زندگی روی خط تعادل

دومین قدم اطمینان

    نظر

تا اطمینان نباشد رهایی امکان پذیر نیست. منظور من از رهایی بیشتر رهایی ذهنی است. ذهن پایگاه اصلی مشخص کننده رفتار و اعمال ماست. هر کدام از ما در شبانه روز 60000 فکر از سرمان می گذرد. فکر کنم برای من متاسفانه حدود 50000 تایش افکار مضطرب و غمگین است. واقعا کنترل کردن این همه فکر غیرممکن است اما با رهایی بدون اینکه انرژی زیادی صرف شود از شر افکار بد راحت می‌شوم. تاکید ادیان بر عبادت با توجه، مراقبه، سکوت و تفکر شاید همین خاموش کردن فکرهای مزاحم باشد.  از طرفی تا همه افکار ناراست را رها نکنم رفتار و کردارم اصلاح نمی‌شود.  همه امور را، همه افکار مضطرب کننده، همه فکرهای غمگین، همه گره‌های باز نشده و همه آرزوهای برنیامده، همه کسانی که دوست دارم همه چیزهایی که مرا به خودش وابسته کرده را رها می‌کنم. به محض اینکه وسوسه‌ها به سراغم آمدند، همین که دیدم  در آینده غوطه ورم یا خاطرات گذشته مرا به خودش می‌کشد رها می‌کنم. رها می‌کنم با اطمینان از اینکه رها کردن بهترین راه است. با اطمینان از اینکه رها کردن بهتر از غمگین شدن برای گذشته و نگرانی برای آینده است.

با رها کردن انرژیهایی را که برای درگیر شدن با خیلی چیزها هدر می‌رفت، ذخیره می‌کنم. بهترین راه آینده‌نگری، زندگی تمام و کمال در زمان حال است. آینده را همین ثانیه ها و لحظه ها می‌سازند. هزاران عامل است که خارج از کنترل ماست و با نگران شدن و درگیر کردن فکر فقط راه را برای داشتن آینده‌ای بهتر ناهموار می‌کند.

هر تصمیمی مستلزم تمرین و نگهداری است. رها کردن  و اطمینان هم همینطور است. تمرین می‌کنم حتی ثانیه‌ای ذهنم را درگیر افکار ترسناک نکنم. همه چیز را رها کنم و به محض اینکه فکر ناگواری به ذهنم رسید با اطمینان رهایش می‌کنم. نمی دانم چقدر طول می‌کشد تا رها کردن ملکه ذهنم بشود و چقدر طول می‌کشد که مطمئن شوم اما هر چقدر که لازم باشد ادامه می‌دهم.  اعتراف می‌کنم تمرین بسیار مفرحی است. اولا خوابهای بی سر و ته نمی‌بینم و در خواب کاملا استراحت می‌کنم. دوماً چون رها کرده‌ام و کمتر فکرم مشغول است در بیداری کمتر خسته‌ام  و انرژی بیشتری دارم . سوماً چون فکرم مشغول نیست خوشحالم و مثل هر آدم شاد دیگری رفتارم بهتر است.یکی از خوبیهایی رها کردن افکار این است که نه تنها از شر افکار مزاحم خلاص می‌شوم بلکه کلا کمتر ذهنم را مشغول می‌کنم. من آدمی هستم که معمولا هر صحنه‌ای هر حرفی و هر اتفاق خوب یا بدی می‌تواند روزها فکر مرا مشغول کند با رهایی ترافیک ذهنم کمتر می‌شود و امیدوارم درونم که آرام شد اطمینان از راهی که انتخاب کرده‌ام هم حاصل بشود.


اولین قدم توکل

    نظر

برای زندگی با آرامش اولین قدم توکل است. توکل یعنی رها کردن، یعنی واگذار کردن همه امور، یعنی واگذاشتن همه افکار و اعمالی که حتی فکرش هم دلهره‌آور است. یعنی موسای کوچکت را در صندوق چوبی بگذار و با اطمینان بسپار به جریان نیل. من اما همه موساهایم را دو دستی چسبیده‌ام آنقدر که دیگر جایی در دستانم ندارم. آنقدر دستهایم سنگین است که هر لحظه بیم آن می‌رود که همه آنها بلغزند و بیفتند. من می‌خواهم همه بارهایم را خودم بکشم هر چند که می‌دانم لازم نیست اما نمی‌دانم چطور دلم را بزرگ کنم و همه چیز را رها کنم.

زندگی با توکل باید زندگی قشنگ و بی دغدغه‌ای باشد. زندگی که شادیهایش عمیق و غمهایش گذرایند. اما چیزی که مانع توکل من است ترسهایم است. ترس و توکل دو سر یک ریسمانند از هر طرف که بگیریم آن دیگری را از دست می‌دهیم. من همیشه سر ترس را در دستهایم گرفته‌ام و توکل در زندگیم خیلی کمرنگ و ناپیدا بوده. حالا حال چتربازی را دارم که باید از ارتفاع چند هزار مایلی بپرد. باید بپرد اما از خودش مطمئن نیست از اینکه آیا پایش به زمین می‌رسد، آیا چترش به موقع باز می‌شود، آیا در بین راه اتفاقی نمی‌افتد.... بارها پریده‌ام اما شکها و تردیدها نگذاشته لذت ببرم. حالا این بار می‌خواهم واقعا رها کنم. رهایی که برایم آرامش بیاورد.

تمرین می‌کنم همه امورم را رها کنم و بسپارم به دست کسی که بهترین نگاهبان است. تمرین می‌کنم که کوله بار سنگینم را سبک کنم و همه بارهای اضافی را رها کنم.


ولا تخافوا و لا تحزنوا

    نظر

ننوشتم چون نخواستم عالم بی عمل باشم. چون دیدم نوشته ها خیلی آرمانی و خوبند اما رفتار من هنوز با حرفها و نوشته‌هایم فاصله دارد. باعث خجالتم بود که خوب بنویسم و خوب بدانم اما در عمل نه اینکه نخواهم بلکه ناتوان از انجامش باشم. ته ته وجودم یک چیزی بود که باید برایش چاره می اندیشیدم. هر چند که خیلی خوب پیشرفت کرده بودم اما می ‌دیدم  یک چیزی هست که هنوز رنجم می‌دهد. نوع خاصی از ترس و نا امنی دائمی که خودش باعث سردرگمی و بی حوصلگی و عصبانیت و هزار مشکل دیگر است.

حالا رفته‌ام سراغ آن ترس دائمی. دوست ندارم خیلی درباره‌اش بنویسم.  اینکه از کجا پیدا شده اینکه چطور امنیت من خدشه دار شده. حتی خودم هم نمی‌دانم. شاید احساس امنیت من در یکی از همان روزهای کودکی لابه لای دعوا و عصبانیت بزرگترها جا مانده باشد. من اولین کابوسم را خوب به یاد دارم. وقتی دزد عروسک مرا که دختر چهار پنج ساله ای بودم با خودش برد.....حالا باید انسان بالغی باشم اما خیلی وقتها همان دخترک پنج ساله‌ام که دزدی ناشناس در کمین عروسکش نشسته.  به گمانم وقتش رسیده رودرروی ترسم بایستم، توی چشمهایش نگاه کنم و با آن حرف بزنم. خسته‌ام از کوله بار سنگین ترسها و تردیدهایم. دلم اطمینان و یقین می‌خواهد. اما با ایمان ناقص و لرزان، با این همه تردید که در دل زنگار گرفته‌ام ریشه کرده، چطور می‌شود مطمئن باشم و سرم را بالا بگیرم و از هیچ چیز نترسم؟ 

ای آرامش نازنین بارها دنبالت گشته‌ام و هر بار برای لحظاتی کوتاه تو را یافته ام و تو هر بار مثل رویای دم صبح ناپدید شده‌ای. این بار اما تو را در درون خودم جستجو می‌کنم همانجا که هر بار تو را گم کرده‌ام. می‌خواهم تو را جای ترسهایم بنشانم. می خواهم تو را جای تاریکیهایم بگذارم، جای شکها و تردیدهایم . کاش کسی باشد که بگوید و لا تخافوا و لا تحزنوا............