سفارش تبلیغ
صبا

سی و دو

یکشنبه 97/1/19 11:7 صبح| | نظر

سلام بر روز سی و دوم. خدایا شکرت

امروز صبح زود بیدار شدم و مراقبه کردم. اما زبان نخوندم. فعلا ممکنه یکی دو روزی به خاطر کار دیگه ای کمی زبان را بگذارم کنار. اما کاملا پیش بینی شده و طبق برنامه است. کار عقب افتاده ای دارم که خیلی خوب دارم انجامش می دم. فکر می کنم چند روزی با برنامه قبلی انجام کارهایم را به تعویق بندازم اشکالی نداره و این یعنی انعطاف پذیری در اجرای برنامه ها. اما چون سابقه خوبی ندارم دائما به خودم یادآوری می کنم نکنه دوباره چند روز زبان خوندی فراموش کنی و دوباره رها کنی. اما این بار اینطور نخواهد بود.انشالله که وقتی کارهای عقب افتاده کمی رو به راه شد دوباره همین دو سه روز آینده شروع می کنم.

راستی یادم رفت بنویسم امسال یکی از بهترین نوروزهای زندگیم را گذراندم! آیا اطرافیانم تغییر کرده‌اند؟ آیا اتفاقهایی که سالهای پیش می افتاد و باعث رنجش و ناراحتی من می شد نیفتاد؟ آیا همسر و فرزندم آنطور که من دوست داشتم رفتار کردند؟ آیا نزدیکان و آشنایان رفتارهای سال پیش را کنار گذاشتند؟

جواب همه اینها منفی است. خیر تنها این من هستم که تغییر کردم و بهار بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــار خوبی را تجربه کردم. حیف این همه سال و عمری که برای چیزهای بیهوده غصه خوردم و کام خودم را تلخ کردم. امسال تبدیل شدم به یک زن بسیار بی خیال. اصلا از هیچ کدام از رفتارها نرنجیدم. پارسال همینها چقدر باعث رنجش من شد. هر چه می کردم نمی شد که اشک نریزم و غصه نخورم. نمی خواستم عید را به کام همسر و دخترم تلخ کنم. تمرین می کردم که قوی باشم که گذشت کنم. اما فایده ای نداشت. تا تنها می شدم افکار هجوم می آوردند و حرفها و حرکات توی سرم رژه می رفتند. 

امسال چه کار کردم؟

از اول اصلا اجازه ندادم این چیزها در مغزم نفوذ کند. یعنی از قبل به خودم گفتم از کسی هیچ توقعی نداشته باش اما در عین حال سعی کن بسیار خوب و خانم رفتار کنی. مثل زمان مراقبه کاملا سعی کن در زمان حال باشی و راحت و رها. هر چه پیش میاد نگاه کن و بگذار بگذره. تحلیل نکن. درگیر نشو. دوباره بهش فکر نکن حتی ثانیه ای که اگر این افکار بیاد توی سرت از بین رفتنی نیست. مهمترین حسنی که این کار داشت آرامش خودم بود. واقعا ارزشش را داشت. تصور می کنم اگر قرار نبود آرام و بی خیال باشم چه می شد. خوب معلومه مثل سالهای پیش هیچ چیزی تغییر نمی کرد. نه آدمها نه رفتارهاشون و نه فرهنگشون. این من بودم که فرسوده و غمگین می شدم  و روح و جسمم را در بهترین روزهای سال خسته می کردم.

 


سی و یک

شنبه 97/1/18 11:39 صبح| | نظر

سلام بر سی و یک.

صبح بیدار شدم و بعد از نماز خیلی چشمهام سنگین بود. دلم می خواست باز بخوابم. اما از مبحث زبانی که باید تموم می کردم فقط کمی مونده بود. پس بیدار شدم و تمامش کردم. بله امروز یکی از کارهای مهمی را که مدتها بود می خواستم انجام بدم انجام دادم. کلی کتاب و جزوه و فایل صوتی دارم که حاصل علاقه سالیان زیاد به یادگیری زبانه. توی این چند وقت تونستم یکی از این فایلها را که حدود پنجاه دقیقه بود کامل گوش کنم. نت برداری کنم. لغتهای جدید یاد بگیرم...

همش هم وقتی انجام دادم که معمولا باید خواب می بودم یا کار خاصی انجام نمی دادم. خوشحالم که از این فرصتی که معمولا هیچ کاری انجام نمی دادم استفاده بهینه کردم. یک چیز دیگه ای هم که این چند وقت به ذهنم رسیده اینه که کلا خواب صبح علتش بر می گرده به ذهن در هم برهم. وقتهایی که بعد از روانه کردن دخترم به مدرسه، دوباره بر می گشتم و می خوابیدم فقط خواب می دیدم که بازتاب اونچه که در ذهنم می گذشت بود. بعد هم که بیدار می شدم با بی میلی صبحانه می خوردم در حالی که دیگه فقط کمی وقت باقی بود خونه را مرتب می کردم و سریع غذای ظهر را آماده می کردم. تمام این مدت هم خودم را سرزنش می کردم که چقدر می خوابی؟ اما دوباره فردا روز از نو روزی از نو.  اما الان وقتی از پنجره نگاه می کنم و می بینم چند ساعته که بیدارم ولی مغازه ها تازه دارن باز می شن انگار که خیلی جلوتر هستم و فرصت زیادی در روز دارم.

بعضی وقتها جمله هایی می شنوم مثل حالا یاد گرفتن زبان به چه دردت می خوره؟ بدون کلاس و معلم؟؟ یه کار دیگه ای انجام بده؟ وقتت را هدر نکن .وووو

من به این حرفها توجهی ندارم اما برای خودم می نویسم که این حرفها اگر تکرار بشن اراده من رو سست نکنن.

اول اینکه من هر چه مشکل دارم از بی برنامگیه حتی عصبانیتم هم که سالها منو عذاب داد برای همین بود. هیچ برنامه خاصی نداشتم. صبح بیدار می شدم کارهای روزمره را انجام می دادم. بعد دلم می خواست چیزی یاد بگیرم یا کاری انجام بدم که از بطالت نجات پیدا کنم اما با برنامگی یکی دوماه بیشتر طول نمی کشید و تمام می شد. من هم از خودم ناراضی تر می شدم. از اونجایی که برنامه نداشتم نه در کوتاه مدت نه در دراز مدت برای همین کلا زندگیم داشت به سمت باری به هر جهت پیش می رفت. همیشه فکر می کردم من وقت ندارم. با اینکه هیچ کار خاصی هم نداشتم. دوست داشتم کتاب بخونم اما از اونجایی که نمی دونستم کی بخونم همیشه وقتهایی بود که باید کار دیگه ای انجام می دادم. مثلا می دیدم نزدیک ظهره و من مجبورم کتاب را بذارم کنار و برم ناهار درست کنم و این برام خیلی خوشایند نبود.یا مثلا دوست داشتم قلاب باقی کنم اما بی برنامه. مثلا یهو عصری می نشستم سرش و نزدیک شام می دیدم هیچ کاری نکردم و همین به دیگران اجازه می داد که به من ایراد بگیرند و همه توی کارهای من دخالت کنند.

اینبار سعی کردم برنامه داشته باشم برای کارهایی که دوستشون دارم. من دوست دارم زبان یاد بگیرم این یک جور خوش گذرانی برام. نه یک جور مقید شدن به درس خوندن. وقتش را هم گذاشتم زمانی که هیچ کار و وظیفه دیگه ای ندارم. هیچ کس خونه نیست و من بین خوابیدن و زبان زبان را انتخاب کردم. به اینکه در آینده فایده ای خواهد داشت اصلا فکر نمی کنم. همین الان از اینکه می تونم توی سایتهای خارجی مطالب مورد نیازم را پیدا کنم راضیم. در ضمن گیرم که فایده ای نداشته باشه ضرری هم نداره. مسلما سعی می کنم در آینده به برنامه ام تنوع بدم. کارهای دیگه ای که مدتهاست دوست دارم انجام بدم هم بیارم توی برنامه. مثل ورزش کردن. اما دوست ندارم از وقتی که می تونم با دخترم و همسرم بگذرونم بگذارم برای کار دیگه ای. بنابر این فعلا در این وقت صبح این کار را می تونم انجام بدم. از کارهای نیمه کاره خیلی بیزارم برای همین دوست دارم زبانم را تا جایی که برام همینقدر خوشایند و شیرین باشه به یک مرحله ای برسونم .

همه اینها برای اینه که بگم مهم نیست دقیقا چه کارهایی را توی برنامه مون در نظر داریم مهم اینه که اولا از انجامشون لذت ببریم و اگر مجبوریم انجامشون بدیم یه راهی برای لذت بردن پیدا کنیم دوما بفهمیم کی و چه زمانی بهترین وقت برای انجامشه. مطمئنا همین جزئیات کوچک خیلی کیفیت زندگی را تغییر می ده. نظم و ترتیب وارد زندگی می شه و احساس رضایت که از همه مهمتره.


سی ام

جمعه 97/1/17 1:41 عصر| | نظر

سلام بر سی ام. خدایا شکرت به روز سی ام رسیدم.

سی روز مداوم دارم کارهایی را انجام می دم. خدایا شکرت. می دونم که فقط با مداومت هست که تغییر امکان پذیره. هر کاری هر چقدر کوچک هر چقدر ناچیز و جزئی اگر هر روز و هر روز ادامه دار انجام بشه حتما منجر به تغییرات بزرگ خواهد شد. مثل قطره کوچک آبی که هر روز بر دل سنگی بریزه خیلی جالبه حتی توی طبیعت خیلی وقتها می شه نمونه هاش را دید سنگ سخت تغییر کرده، تغییر حالت و رنگ داده. همون قطره کوچک که دائم چکه کرده سنگ سخت را تغییر داده.

امروز مراقبه کردم خیلی بهتر از روزهای دیگه. خوشحالم. باید همینطور ادامه بدم و نگذارم هیچ چیزی اراده منو خدشه دار کنه. امروز باید بهتر از دیروز باشه. باید خیلی خیلی متمرکز تر باشم.

دارم فکر می کنم به دعا کردن. تازگی ها فهمیدم من اصلا بلد نیستم دعا کنم! دعاهایی که وجود داره هم به زبان عربیه و من خیلی درکشون نمی کنم. اما فکر می کنم هر کسی باید دعای خودش را داشته باشه که به زبون خودش به روش خودش نوشته شده باشه. حتی روی یک تکه کاغذ و هر بار بهش نگاه کنه و دعا کنه. اینطوری مسما ذهنش مرتب تر می شه می فهمه دقیقا چی داره از خدا می خواد. حتی می تونه کم کم دعایی را که نوشته دقیق تر بنویسه تغییرش بده. به جملات تاکیدی هم فکر کردم باید ببینم چه جملاتی حالم را خیلی خوب می کنه. به چه جملاتی نیاز دارم . باید حتما وقت بذارم و بنویسمشون. روی تکه کاغذهای کوچیک و همراهم داشته باشم و هر وقت شد در طول روز نگاهشون کنم.

یک تجربه: وقتی آدم خودش را ملزم به انجام کاری می کنه حتی وقتی خیلی خوب پیش می ره و موفق می شه که به الزاماتش پایبند بمونه یک حالت غم و افسردگی پیش میاد. حتی اگر اون تغییرها خیلی هم در جهت مثبت باشه و به نظر بیاد که آدم باید خوشحال باشه. اما در واقع اینطور نیست من این را در آدمهایی دیدم که مثلا رژیم لاغری می گیرند و خیلی مقید به انجامش هستند، یا کسایی که یک دوره حسابی وقتشون رو برای درس خوندن می ذارن بعد می بینن چقد دارن غمگین میشن. این غمگینی یک عکس العمل بدنه در برابر تغییر مثل آدم معتادی که وقتی مواد به بدنش نمی رسه کلافه و در هم ریخته میشه. این دوران گذراست. باید راه حل پیدا کرد که خیلی طولانی نشه. یک کاری که خیلی روحیه آدم را عوض کنه، پیاده روی، گذراندن وقت با دوستان، یا حتی دیدن فیلم آشپزی و قلاب بافی و امثل اینها است.


بیست و نهم

پنج شنبه 97/1/16 5:10 عصر| | نظر

سلام بر روز بیست و نهم

من خوبم. همچنان تمرین می کنم. هر روز و خیلی خیلی از این جهت خوشحالم. صبح مراقبه کردم. خوب بود تمرکزم از دیروز خیلی بهتر بود. برای اولین بار در عمرم بیست و نه روز بدون وقفه مراقبه کردم و سعی کردم کیفیتش هم خوب باشه و این عالیه. حدود ده روزی هم هست که هر روز زبان می خونم این هم خیلی خوبه.

کارهای زیادی دارم و با برنامه های جدیدی که اضافه کردم حتما باید ذهنم آرام باشه تا بتونم به همشون برسم.

راستی از امروز یک کار دیگه هم می کنم که اصلا وقت نمی بره و خیلی هم خوبه. اینکه در حین هر کاری که هستم مراقبه کنم. یعنی چی؟ یعنی اینکه وقتی دارم کارهای خونه را انجام می دم، دقیقا همانجا باشم و ذهنم پرش نداشته باشه. وقتی دارم سبزی پاک می کنم حواسم به سبزی ها باشه به رنگشون به ساقه ها به حجمی که قراره پاک کنم به دقت و آرامش بهشون نگاه کنم. سعی کنم عطرشون رو حس کنم. وقتی قراره جارو برقی بکشم حواسم فقط همانجا باشه. روی گلهای قالی. روی ذره هایی که وارد خرطوم جارو برقی می شه به صدای جاروبرقی و به قسمتهایی که جارو می کشم. وقتی کتاب می خونم فقط حواسم به خط خط کتاب باشه و با هر خطی که می خونم یاد چیزی نیفتم و پرت نشم به جایی دیگه. وقتی دارم آشپزی می کنم نگاه کنم به سبزیجاتی که خرد می کنم به صدای چاقو روی تخته گوش کنم به ظاهر موادی که استفاده می کنم دقت کنم، به رنگشون عطرشون اندازشون.............. این یک مراقبه عالیه. فایده اش چیه ؟ قبلا هم گفتم مراقبه یعنی مراقبت کردن. مراقبت کردن از فکر و ذهن اینکه غوطه نخوره در گذشته و آینده فقط در زمان حال باشه. اینطوری کمتر هیجانات آنی به سراغش میاد، کمتر غصه می خوره، کمتر یاد خاطرات تلخ و شیرین می افته، کمتر رفتار دیگران را قضاوت می کنه. ذهن رها و سیال و آزاد می شه و جسم هم از دست ذهن در آسایشه. قلب که تحت تاثیر افکار دور و نزدیک نیست به آرامی و منظمی به تپیدن ادامه میده. تنفس روش عادی خودش را داره. ماهیچه ها بی خود منقبض نمی شن، فشار خون بالا نمیره ریه ها آرام و خوب کار می کنند و از همه مهمتر مغز راحت و آسوده است. شاید همه این چیزهایی که نوشتم به نظر نیاد اما کافیه که دقت کنید. وقتی که به یک اتفاق ناگوار فکر می کنید یا روی یک خاطره بد متمرکز می شید  برای بدن این فقط یک خاطره نیست یا یک احتمال در آینده نیست بلکه مثل اینه که در همان آن داره اون رو تجربه می کنه. پس قلب شروع می کنه به تند تند زدن، بدن در حالت تدافعی قرار می گیره نفس ها تند و سطحی می شه. تعرق بیشتر میشه ماهیچه ها منقبض می شن. اگر درکش نمی کنیم فقط به خاطر اینه که توی ذهنمون مشغول چیز دیگه ای هستیم و تصور کنید در همان حال داریم کاری هم انجام می دیم که انرژی بره خوب معلومه چقدر جسم و ذهن خسته و فرسوده میشه. و معلومه که در چینین حالتی کوچکترین محرکی از بیرون می تونه عصبانیت را به وجود بیاره.

من این تمرین را چند وقت هست شروع کردم اما مرتب نیست مثلا همین امروز ظهر که داشتم آشپزی می کردم موقع شستن کلمها یادم افتاد و گفتم باید مرتب این تمرین را هم انجام بدم. برای همین اینجا نوشتم که یادم باشه در زمان حال باشم.


بیست و هشتم

چهارشنبه 97/1/15 1:12 عصر| | نظر

سلام بر روز بیست و هشتم.

فکر می کنم از این به بعد کارهایم بهتر نظم و ترتیب پیدا کند. از بعد از نماز صبح بیدارم. مراقبه کردم. تمرکزم در مراقبه کم بود و مثل روزهای قبل نبودم. شاید چون کم خوابیدم. با خودم قرار گذاشتم حتی اگر کم هم خوابیدم باز هم صبح زود بیدار شم. انشالله امشب زود می خوابم.

این چند روز یک چیزی ذهنم را خیلی درگیر کرده و اون هم موضوع مهمی به نام خوشحال بودنه.

این مدت خیلی به اطرافیان خوشحالم دقت کردم. به خصوصیاتشون به نوع رفتارها و عکس العملشون به توقعات و انتظاراتشون. همه اونها یک خصوصیت مشترک دارند و اینکه راضی هستند و همین رضایت باعث خوشحالی اونهاست. آیا هیچ کدومشون مشکلی ندارند؟ اطرافیانشون هم مشکلی ندارند؟ آیا هیچ موضوعی نیست که بخواد نگران یا ناراحتشون بکنه؟ آیا همه چیز بر وفق مراده که راضی هستند؟

خوب اولین جواب من این بود که اینها هیچ مشکلی ندارند. معلومه که باید اینقدر خوشحال و راضی باشن. از دعوت کردن یک مهمون اینهمه هیجان داشته باشند. از رفتن به یک مسافرت دو روزه اینهمه شاد باشند. خوب اگر شادند حتما هیچ چیز ناراحت کننده ای در زندگیشون نیست و خوشحال و راضی بودنشون نتیجه همینه!

اما خیلی زود فهمیدم اینطور نیست. همه این آدمها مسائلی توی زندگیشون خودشون یا نزدیکانشون هست که اگر توی زندگی من بود حتما ذهنم خیلی درگیرش می شد.  براش غصه می خوردم. حسرت می خوردم. حتما فکر می کردم چرا این اتفاق افتاده. و مسلما اگر نه همیشه اما بعضی وقتها غمگین بودم و به راحتی می تونستم خوشی هام را برای این درگیریهای ذهنی از دست بدم. می تونستم ناراحت و نگران باشم و غصه بخورم. خوب فکر کردم ببینم تفاوت من با حداقل همین چند تا آدم خوشحالی که سراغ دارم چیه و نتیجه اش تا الآن این شده:

1- تمرکز کردن روی داشته ها و راضی بودن از داشتنشان

من هم مثل اونها و همه آدمها دیگه هستم چیزهای خیلی خوبی توی زندگیم هست و اتفاقاتی هم افتاده که ناخوشایند بوده و غمگین. باز هم مثل همه آدمها چیزهایی هست که وقتی بهشون فکر می کنم منو نگران می کنه. اما چرا من بیشتر تمرکزم روی غمهاست؟ چرا شادی را بر خودم حرام می کنم؟ انگار می ترسم به داشته هام خوشحال باشم!

2- عدم سرزنش خود و دیگران

من هم مثل همه آدمهای دنیا در زندگیم بعضی وقتها آدم خوبی بوده ام و بعضی وقتها نه. بعضی وقتها همسر خوبی بوده ام اما بعضی وقتها هم نه، یه جاهایی مادر نمونه ای بودم یه جاهایی هم مادر جاهل و نادانی بودم. اگر تونستم به دیگران کمک کردم، خیلی وقتها آدم راز داری بودم، سعی کردم آدم تمیز و مرتبی باشم، وقت شناس باشم. از خبر چینی بیزار بودم از غیبت کردن هم همینطور. اما خوب بعضی وقتها هم از خودم راضی نبودم. زیاد عصبانی شدم، یه وقتهایی حساسیتهای بیجایی به همسر و فرزندم داشتم، قدر پدرو مادرم رو اونطور که شایسته بوده ندونستم. بی برنامه بودم. بی پشتکار. اولویتهای زندگیم را خیلی جاها تشخیص ندادم. وقتم را زیاد تلف کردم و.................. اما در نهایت در رده آدمهای معمولی هستم نه خیلی بد و نه خیلی خوب. خوب چرا باید بیشتر روی کارهایی که می شد انجام بدم و ندادم تمرکز می کنم؟ چرا هنوز از دیدن بچه های کوچک با مادرشون آه می کشم و هنوز نتونستم بپذیرم که دارم تغییر می کنم و رفتارم با دخترم داره بهتر می شه؟ چرا هنوز فکر می کنم مادر خوبی نیستم؟ چرا اینقدر خط کش دست گرفته ام و خودم را باز خواست می کنم؟؟ من آنقدرها هم مستحق این همه بی ارزش شمردن نیستم. آدمهای دور و برم ارزیابیشون به من همیشه خیلی خوب بوده اما من همیشه نتیجه گرفتم که من خودم را بهتر می شناسم و اونها اشتباه می کنند!!! چرا یک بار فکر نکردم که اونها هم درست می گن. اگر فکر می کنند من آدم خوبی هستم و دوستم دارند شاید همینطور باشد؟ این دشمنی این سختگیری بیش از حد این دوست نداشتن خود از کجا میاد؟ بهتر نیست کمتر خودم را سرزنش کنم. هر چند اصلا آدم چند سال پیش نیستم و بهتر شده ام اما هنوز دست از سرزنش کردن خودم برنداشته ام. گاه و گداری که حواسم هست میبینم باز دارم شروع می کنم.............

3- عدم وابستگی به اطرافیان و موقعیت ها 

این آدمهای خوشحال وابستگی به اطرافیانشون ندارند. اشتباه نکنید وابستگی نداشتن به معنی بی محبت بودن و بی رگ بودن نیست. آدمی که از نظر ذهن و روان سالم باشه محبتش حتی به نزدیک ترین کسانش از روی وابستگی آمیخته به ترحم و دلسوزی نیست. بلکه محبتش از عشق و علاقه همراه با شادی و لذته. خیلی خوبه که فرق این دو تا رو بفهمیم. محبت و عشق در دل آدم شادی روشن می کنه در صورتیکه دوست داشتن آلوده به ترحم و دلسوزی و وابستگی غم و غصه میاره و ترس از دست دادن.....

یک مثال بزنم. یکی از این دوستهای خوشحالم در آپارتمان زیبایی زندگی می کنه. دائما از آپارتمانش تعریف می کنه از آفتاب گیر بودنش از گرم بودنش در زمستان و از شانسی که برای پیدا کردنش آورده. این دوست به تازگی پاش دچار آسیب جدی شده به طوری که بالا رفتن از پله براش خیلی سخته. چند وقت پیش با لحنی که اصلا آمیخته به غم و غصه نبود گفت فکر کنم باید به فکر عوض کردن اینجا باشیم چون با وضعیت پام رفت و آمد از پله ها برام سخته. به همین سادگی به همین راحتی. تا وقتی امکان زندگی در اون آپارتمان بود شاد و خرسند بود و وقتی نبود خیلی راحت پذیرفتش چون خودش را به اونجا وابسته نکرده بود. فقط اونجا را دوست داشت.

4- داشتن ذهن رهای رهای رهااااااا

همه این آدمها ذهن آزاد و رهایی دارند روی جزییات بی مورد و کوچک زوم نمی کنند. مثل اینکه مغزشون یک کالای گرانبهایی باشه ( که البته هست) مواظب هستند هر چرند و پرندی واردش نشه. خیلی وقتها می بینم جزییات یادشون نمیاد. و بعد از خودم میپرسم راستی من چرا یادم مونده این که اصلا اهمیتی نداره. و خدا می دونه چقدر از این جزییات فضای ذهنم را به خودش مشغول کرده. به همین ترتیب به جزییات عذاب آور رفتارهای دیگران هم توجه نمی کنند. برای همین هم نه ناراحت می شن نه غصه می خورند نه به فکر مقابله به مثل می افتند و نه انرژی برای فراموش کردنش می گذارند. از همون اول تکلیفشون روشنه و اصلا اهمیت نمی دن.

5- رها کردن

همه ما مواردی توی زندگیمون هست که فکر کردن بهشون می تونه نگرانمون کنه و معمولا هم مربوط به آینده است. یعنی اتفاقی که ممکنه در آینده بیفته و وضعیت ما رو تغییر بده. در زندگی همه این احتمال وجود داره. برای بعضی ها بیشتر برای بعضی ها کمتر اما اگر کسی بخواد بگرده و پیدا کنه خیلی زود موفق میشه مورد نگران کننده ای پیدا کنه. اما آخه چطور می شه که ذهن اونقدر بیمار و مختل می شه که دائم می ره دنبال این موارد می گرده. مگه همه کتابهای روانشناسی نمی گن تمرکز روی تفکرات منفی نه تنها اونها را از ما دور نمی کنه بلکه با سرعت به سمتمون جذب می کنه؟ مگر نه اینکه رها کردن اونها در دستهای مهربان خداوند راحت ترین و آسوده ترین کاره؟

6- دوری از سوژه های بی اهمیت در بحث ها

بارها دیدم که وقتی توی جمع بحث داره به سمت سوژه های بی مورد می ره اونها یا می رن یا اونقدر سکوت می کنند و بی علاقگی نشون می دن که بحث عوض می شه.

 

خلاصه اینکه تصمیم گرفتم خوشحال باشم. قبلا هم تصمیم گرفته بودم اما واقعا راه کار نداشتم خوب تمرین نکردم ادامه دار نبود فقط در حد حرف بود و چند بار تمرین گسسته. الان که مراقبه می کنم فکر می کنم راحت تر می تونم این تغییر را در خودم ایجاد کنم. می خوام تمرین کنم. روز به روز هر چقدر که لازم باشه. دوست دارم به خودم یک زندگی شاد را هدیه بدم یک زندگی سراسر آرامش و خوشحالی. می خوام الگوهای ذهنیم را تغییر بدم. مطئنا اگر این کار را بکنم بزرگترین و بهترین هدیه را به خودم دادم. حالا باید خوب فکر کنم ببینم چطور برنامه ریزی کنم؟ چه کارهایی انجام بدم؟ چه کارهایی را انجام ندم؟


   1   2   3   4      >