سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

زندگی روی خط تعادل

رمضان ماه فرسایش جان یا تعالی روح؟

    نظر

امسال قبل از ماه رمضان با خودم فکر کردم چقدر حیف که من سالهاست روزه می گیرم و عبادت می کنم اما هنوز بعد از سالها نه به اندازه کافی به خداوند توکل می کنم و نه رفتار و کردارم آنچنان که باید شایسته آدمی است که جان و وقتش را صرف عبادت معبود می کند.

عبادتی که تهی از تفکر و تعمیق باشد فقط باعث خسته شدن می شود? جسم را تحلیل می دهد و خسته می کند و چیزی بیش از این ندارد. رفتار فرد روزه دار باید چیزی فراتر از گرسنگی کشیدن و ضعف و بیحالی و خواب و بعد جبران یکباره گرسنگی وقت افطار باشد. کاش این همه انرژی که برای اطاعت از فرامین دینی می شد صرف اندیشیدن و تفکر می شد. تا بینش و جهان بینی اصلاح نشود? یعنی تا اصل و اساس درست نشود بقیه اعمال هم جز فرسودگی حاصلی ندارد.

این چند روز از ماه رمضان که گذشت اما تصمیم دارم بقیه آن را با توجه بیشتری انجام بدهم. آن توجه خاص و خالص که بدون بازنگری در بینش کلی امکان پذیر نیست. 


باز هم شروع میکنم

    نظر

دیگر دوست نداشتم بنویسم شاید چون خسته شده بودم. از نوشتن اینکه حتی یک بار در روزعصبانی شده ام شرم داشتم. دچار یک حالت آرمانگرایی شدید شده بودم و اصلا طاقت عصبانی شدن خودم را نداشتم. کافی بود حتی یک بار در روز عصبانی بشوم? آنقدر مایوس می شدم که دوست داشتم همه چیز را رها کنم و عصبانیتهای بعدیش را هم از شدت ناامیدی کنترل نمی کردم. نمی خواستم کسانی را که اینجا را می خوانند ناامید کنم. نمی خواستم به دروغ وانمود کنم همه چیز خوب است. از عالم بی عمل بودن خسته بودم. نمی دانم آن حالت ناامیدی از کجا آمده بود اما خیلی خسته کننده بود. چند بار نوشته های سابقم را خواندم. از اینکه اینهمه به عصبانیتم دقت کرده بودم? اینهمه نوشته بودم و اینهمه دنبال راه حل گشته بودم دلم نمی خواست نیمه کاره رهایش کنم اما انگار رمقی برای ادامه باقی نمانده بود و طاقت اشتباهات خودم را نداشتم. مثل همیشه که در نهایت ناامیدی ستاره کوچکی در گوشه تاریک آسمان پیدا می شود این بار هم آن ستاره به موقع و خوب در آسمان تاریکم پیدا شد.

به مناسبت تابستان عده ای از اقوام نزدیک را دیدار کردیم که با روحیات دخترم و عصبانی شدنهای من تا حدودی آشنا بودند. ماهها بود که آنها را ندیده بودیم. وقتی شروع کردند به تعریف کردن از من و از خوب شدن خلق و خوی دخترم انگار رمق تازه ای پیدا کردم. آنها دقیقا از چیزهایی تعریف می کردند که من برایشان تلاش کرده بودم. فکر کردم چه بی انصافانه فقط کمبودها را دیده ام. هنوز هم نمی دانم دلیل ناامید شدنم خستگی بود یا چیز دیگری اما حالا مهم این است که فهمیده ام که تمریناتم بی نتیجه نبوده. 

به هر حال حالا که دارم می نویسم همه چیز برگشته به روال عادی یعنی من باز هم قرار گرفته ام در برنامه ترک عصبانیت و خیلی خوب پیش می روم. خیلی عصبانیتم را کنترل می کنم اما با خودم قرار گذاشته ام اگر هم عصبانیتی پیش آمد آن را بپذیرم. قرار گذاشته ام از آن تصویر آرمانی و بی نقص از خودم که در ذهن دارم فاصله بگیرم. سعی کنم همه چیز را راحت بپذیرم و اگر عصبانیتی پیش آمد خوب مهارش کنم و نه اینکه آنقدر از خودم توقعم زیاد باشد که نتوانم رفتار نادرستم را بپذیرم. یعنی از پر توقعی مفرط که منجر به یاس و نا امیدی است دست برداشته ام.

برای شروع دوباره یک دفترچه نارنجی رنگ کوچک دارم که هر روز کارها و برنامه های روزانه ام را در آن یادداشت می کنم. در برنامه های روزانه ام بازی با دخترم را می گنجانم. به او هم یاد داده ام که برای برنامه هایی مثل سینما یا خرید از قبل به من بگوید تا یادداشت کنم. با بازیهای فکری که نیاز به تمرکز دارد قصد دارم تمرکز?‌صبر و دقتش را تقویت کنم. دفترم را به دو قسمت کرده ام. انتهای دفترم برنامه های بلند مدتم است و چیزهایی که دوست دارم را می نویسم. 

برنامه روزانه من به طور کلی عبارت است از: شکرگزاری? مرور برنامه روزانه? نظافت خانه? بازی با دخترم? آشپزی با دخترم? رفتن به پارک (بازی? آشپزی و پارک را به تناوب انجام می دهم و نه همه را با هم)? خواندن کتاب? یاد گرفتن زبان? نوشتن برنامه فردا و شبها قبل از خواب رها کردن همه اتفاقها و آدمها و کارها و سپردن آنها به نیرویی که فراتر از همه چیز و همه کس است. سعی می کنم نسبت به برنامه ام انعطاف پذیر باشم و همه اتفاقاتی را که مرا از برنامه ام باز می دارد قبول کنم. 


یاد بگیرم چطور بخواهم!

    نظر

در چند ماه گذشته تقریبا هر چه که از عصبانیتم می‌دانستم نوشتم و در همین نوشتنها خیلی چیزها را هم که نمی‌دانستم، فهمیدم. حالا دیگر تقریبا عصبانیتم را می‌شناسم و فقط باید تمرین کنم تا بتوانم آرامش را جایگزین عصبانیت کنم. این شناخت اولیه خیلی به من کمک می‌کند که خلق و خویم را عوض کنم اما مهمتر از آن میل به عوض شدن است. آن خواستن شدید که هر غیر ممکنی را ممکن می‌کند.

بعضی وقتها «خواستن» کم رنگ می‌شود شاید از خستگی باشد یا حتی فراموشی، و من باید دوباره به خودم اهدافم را یادآوری کنم و به خودم بگویم چرا دوست دارم عوض بشوم. من مطمئنم که خواستن توانستن است و هر کدام از ما در زندگی تجربه کرده‌ایم آنچه را واقعا و از صمیم قلب طلب کنیم به ما داده می‌شود. اما خواستن هم هنر می‌خواهد، خواستن آمیخته به عجز، حسرت ، ناامیدی و احساس بد ما را از آنچه می‌خواهیم دور می‌کند. یک سری قوانین در طبیعت هست که مرا مجذوب خودش می‌کند، در واقع قوانین طبیعی طوری طراحی شده‌اند که خواسته ما را در نهایت عزت نفس به ما بدهند. اگر عزت نفسمان را حفظ نکنیم خواسته ما برآورده نمی شود. خودم بارها این را تجربه کرده‌ام که وقتی  از سر نارضایتی و شکایت از خودم ایراد گرفته‌ام و خواسته‌ام عصبانیتم برطرف بشود، هیچ چیز عوض نشده و برعکس احساس ناتوان بودن و شکست خوردن همه چیز را بیشتر به هم ریخته است. یا وقتی با عجز و ناله خواستار چیزی شده‌ام وضعیتم تغییر نکرده. یا وقتی از ترس و با حالت التماس و از سر حسرت چیزی را خواسته‌ام باز نتیجه مطلوب نبوده. تنها وقتی که احساس کرده‌ام من واقعا لیاقت داشتن چیزی را دارم، وقتی تصور کرده‌ام چقدر از داشتن آن خوشحال می‌شوم و باور کرده‌ام که زندگی برای رنج کشیدن و حسرت خوردن نیست و همه لیاقت برخورداری از همه مواهب را دارند، خواسته‌ام برآورده شده. من معتقدم  هر کمبودی که در زندگی به وجود می‌آید پیامبری است که آمده آگاهم کند حواست باشد یک جای کار می‌لنگد و همین که پیامش را گرفتم و آن قسمت لنگ مانده را ترمیم کردم، اوضاع رو به راه می‌شود. می‌خواهم به پیامبرهای زندگیم بدون ترس گوش کنم. ببینم از من چه می‌خواهند. ببینم کجاهای زندگیم نیاز به تغییر دارند. من عمیقا معتقدم هم توان و هم فرصت ترمیم همه قسمتهای وامانده زندگیم به من داده خواهد شد.

به تجربه به این نتیجه رسیده‌ام که هر خواستنی نیاز به جسارت دارد. جسارت خواستن چیزهای بزرگ و چیزهایی که به نظر دیگران غیر ممکن می‌آیند. جسارت تصور کردن آن خواسته و جسارت پس زدن همه ظواهری که انگار دست به دست هم داده‌اند تا بگویند به خواسته‌ات نمی‌رسی. خواستن با ترس، ترس می‌آورد. در یک خواستن واقعی «اگر نشد»، نباید وجود داشته باشد.

حالا می‌خواهم یک کم روی این خواستن داشتن زندگی پر از آرامش فکر کنم.

 

پ ن: از این به بعد شاید کمتر بنویسم. همانطور که گفتم تقریبا هر چه در باره عصبانیتم باید می‌دانستم نوشتم. حالا می‌خواهم نوشته‌هایم را بارها و بارها مرور کنم و سعی کنم قدم بلندتری به سمت هدفم  یعنی زندگی با آرامش بردارم.